دل من دير زمانی است که می پندارد دوستی نيز گلی است مثل نيلوفر و ناز ساقه ترد ظريفی دارد بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد جان اين ساقه نازک را دانسته بيازارد در زمينی که ضمير من و توست از نخستين ديدار هر سخن و رفتار دانه هايی است که می افشانيم برگ و باری است که می رويانيم آب و خورشيد و نسيمش مهر است گر بدان گونه که بايست به بار آ يد زندگی را به دل انگيز ترين چهره بيازاريد آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف که تمنای وجودت  همه او باشد و بس زندگی گرمی دل های به هم پيوسته است در ضميرت اگر اين گل نوميده است هنوز دانه ها را بايد از نو کاشت عطر جان پرور عشق گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز دانه ها را بايد از نو کاشت آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان خرج می بايد کرد رنج می بايد برد دوست می بايد داشت با نگاهی که در آن شوق  بر آرد فرياد با سلامی که در آن نور ببارد لبخند دست يکديگر را بفشاريم به مهر جان دل هامان را مالا مال از ياری غمخواری بسپاريم به هم بسرايم به آواز بلند شادی روی تو ای ديده به دبدار تو شاد باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست تازه عطر افشان ...  گلباران باد

/ 1 نظر / 8 بازدید
vahid

سلام/خيلی زيباست قلمتون/يه سرم به من بزنيد